تبليغاتX
روزهای بی فرشته

روزهای بی فرشته

تـــو را هرگـــز آرزو نخـــواهم كــرد! چــــون محـــــال ميشــوي مـــثل همـــه ي آرزوهایم

"دوستت دارم"
هدیه ایست که هر قلبی فهم گرفتنش را ندارد..
قیمتی دارد !
که هر کسی، توان پرداختنش را ندارد..
جمله کوتاهی است !
اما... هر کسی "لیاقت" شنیدنش را ندارد...!!!

نوشته شده در 90/11/08ساعت 9:35 قبل از ظهر توسط نازنین|

زیاده خواه نیستم !

جاده‌ ی شمال.. یک کلبه ی جنگلی‌.. یک میز کوچک چوبی با دو تا صندلی..

کمی‌ هیزم.. کمی‌ آتش.. مه‌ِ جنگلی‌.. کمی‌ تاریکی ‌ِ محض.. کمی‌ مستی..

کمی‌ مهتاب.. و بوی یـار.. و بوی یـار.. و بوی یـار ...!

تـو باشی

مـن باشم

و ...هــیچ !

دنــیـا هم ارزانی خودشان!

نوشته شده در 90/11/07ساعت 4:24 قبل از ظهر توسط نازنین| |

فقط یلدا طولانی ترین شب سال نیست تمام شب های بدون تو یلداست...
نوشته شده در 90/09/28ساعت 8:44 بعد از ظهر توسط نازنین| |

 

بغض هایم را برای خودم نگه میدارم...

گاهی سبک نشوم سنگین ترم....!!!!

 

نوشته شده در 90/09/16ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط نازنین| |

از حال و احوالم نپرس!زیاد خوش نیست!خیالم ناجور درد میکنه...

هی فلانی میخوام بدونی غربت و تنهایی تو یه شهر دیگه کنار... سطحی بودنه توئه که بیشتر از همه چیز آزارم میده...و سخت تر از همه تمرینه سکوته مقابله تو!

تمرینه صبر!خدایا حالا میفهمم چرا اجر صابرین پیش تو انقد زیاده!

خدایا تا اونجایی که یادمه همیشه خواستم سطحی نباشم سطحی فکر نکنم سطحی عمل نکنم!خدایا بزرگ شدن خیلی سخته میدونم...

ولی بازم پای حرفم هستم...

میخوام بزرگ شم...

 

نوشته شده در 90/08/18ساعت 5:58 بعد از ظهر توسط نازنین| |

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود

خدا گفت:چیزی بگو.

گنجشک گفت:خسته ام

خدا گفت:از چه؟

گنجشک گفت:تنهایی.بی همدمی

 کسی تا به خاطرش بپری...بخوانی...اورا داشته باشی...

خدا گفت:مگر نداری؟

گنجشک گفت:گاهی چنان دور میشوی که بالهای کوچکم به تو نمیرسند

خدا گفت:آیا هرگز به ملکوتم نیامدی؟

گنجشک سکوت کرد بغض به دیواره های نازک گلویش فشار میاورد

خدا گفت:آیا همیشه در قلبت نبوده ام؟!

 چنان از غیر پرش کردی که جایی برایم نمانده...

چنانکه دیگر توان پذیرشم را نداری

هرگز تنهایت گذاشتم؟

گنجشک سر به زیر انداخت.دانه های اشک چشمان کوچکش را پر کرده بود.

خدا گفت اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست...بیا!

گنجشک سر بلند کرد...دشت های آن سو تا بینهایت سبز بو...

گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود....

نوشته شده در 90/07/22ساعت 2:4 بعد از ظهر توسط نازنین| |

 از بیم و امید عشق رنجورم

آرامش جاودانه می خواهم

بر حسرت دل دگر نیفزایم

آسایش بیکرانه می خواهم

پا بر سر دل نهاده می گویم

بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر

یک بوسه ز جام زهر بگرفتن

از بوسه آتشین او خوشتر

پنداشت اگر شبی به سرمستی

در بستر عشق او سحر کردم

شب های دگر که رفته از عمرم

در دامن دیگران به سر کردم

دیگر نکنم ز روی نادانی

قربانی عشق او غرورم را

شاید که چو بگذرم از او یابم

آن گمشده شادی و سرورم را

آنکس که مرا نشاط و مستی داد

آنکس که مرا امید و شادی بود

هر جا که نشست بی تامل گفت :

« او یک زن ساده لوح عادی بود »

می سوزم از این دو رویی و نیرنگ

یکرنگی کودکانه می خواهم

ای مرگ از آن لبان خاموشت

یک بوسه ی جاودانه می خواهم

رو ، پیش زنی ببر غرورت را

کو عشق ترا به هیچ نشمارد

آن پیکر داغ و دردمندت را

با مهر به روی سینه نفشارد

عشقی که ترا نثار ره کردم

در سینه دیگری نخواهی یافت

زان بوسه که بر لبانت افشاندم

سوزنده تر آذری نخواهی یافت

در جستجوی تو و نگاه تو دیگر

ندود نگاه بی تابم

اندیشه آن دو چشم رویایی

هرگز نبرد ز دیدگان خوابم دیگر

به هوای لحظه ای دیدار

دنبال تو در بدر نمی گردم

دنبال تو ای امید بی حاصل

دیوانه و بی خبر نمی گردم

در ظلمت آن اطاقک خاموش

بیچاره و منتظر نمی مانم

هر لحظه نظر به در نمی دوزم

وان آه نهان به لب نمی رانم

ای زن که دلی پر از صفا داری

از مرد وفا مجو ، مجو ، هرگز

او معنی عشق را نمی داند

راز دل خود به او مگو هرگز

نوشته شده در 90/07/01ساعت 10:3 بعد از ظهر توسط نازنین|

بعضی آدم ها فقط به سرف اینکه تو طرفدارات زیادن طرفدارت میشن!

براشونم فرقی نمیکنه که تو چقدر به فرد مورد علاقه ی اونا شبیهی!

و چقدر ملاکای دوستی با اونارو داری!

نوشته شده در 90/06/29ساعت 4:38 بعد از ظهر توسط نازنین|

سهلوم دوس جونیای عسیــــــــسمHello

ما فهلا در حال آماده شدن واسه ثبت نام و رفتن به دانشگاه هستیم

طفلکی دانشگاه حتما از ورود من کلی ترسونیده خواهد شد

میگن تو خوابگاهمون همه چی امکانات هست در حد عالی! گویا اینترنتم به راهه پس ما با لپ تاپ

جونیمون مزاحم شما همچنان خواهیم بود

فقط تا خودمو اونجا جمع و جور کنم ممکنه یه کمی طول بکشه...

این روزها ناجور خوش میگزره چون در حال خریدن یه عالمه چیزهای نو هستیم

و بسیار با مامی ذوق و شوق میکنیمgirl_hide.gif

ولی به اتاقم که فکر میکنم میبینم دلم خیلی واسش تنگ میشهافسوس

تنها خلوتگاهی که تو اوج غمگینیا و خستگیام تو اوج شادیام و ذوق زدگیام بهش پناه آوردمافسوس

و دیواراش خدایی هم صحبتای خوبی بودنافسوس

تنها آرزوم فهلا یه چیزه...افسوس

اونم گفتن نباید آرزوتو به کسی بگی پس نمیگم

 

نوشته شده در 90/06/22ساعت 3:19 بعد از ظهر توسط نازنین|

درسته!

گاهی برای بزرگ شدن لازمه به بعضی آرزوهات نرسی...

اونیکه همه چی واسش به سرعت محیا میشه.فرصت بزرگ شدنو از دست داده!

خدایا پس ازت ممنونم که این فرصتو ازم نمیگیری در عین حال که بهترین هارو واسم پیش

میاری بهتر از اون چیزایی که ازت میخواستمو شاید به خیرم نبود...

 و تو مهربون ترین من

 اونارو از من دور کردی...

 


نوشته شده در 90/06/22ساعت 0:56 قبل از ظهر توسط نازنین|

Design By : AINAZ